|
به نام تو ۲۴ آبان روز تولد بیژن نجدی گرامی باد . من این روز رو روز جهانی " داستان شاعرانه " نامیده م . این داستان به خاطر بیژن نجدی اسم داره : پاییز شدید از میان دانش آموزان کلاس 203 سال سوم رشته تجربی دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه منطقه چهارده تهران که در روز پنج شنبه پنجم آبان سال 82 در ردیف کنار دیوار نشسته بودند ، این تنها هانی بود که آرزو نداشت در ردیف کنار پنجره نشسته باشد . وقتی آقای مصطفوی داشت راجع به پیوندهای رزونانسی حرف می زد و یک خط در میان از پنجره کلاس بیرون را نگاه می کرد و وقتی بچه های ردیف کنار دیوار از بچه های ردیف کنار پنجره می پرسیدند « چی شد ؟! » و جواب می شنیدند « هیچی ، هنوز هیچی ! » ، هانی داشت به این فکر می کرد که آیا دلش را دارد سقوط یک تخم مرغ را از پشت بام یک برج 25 طبقه و پخش و پلا شدنش روی سنگفرش پیاده رو را ببیند . داشت فکر می کرد اگر در مسیر مدرسه حداقل به یکی از گنجشک هایی که روی شاخه درخت ها ( حتماً ) نشسته بودند نگاه می کرد ( مطمئناً ) این اتفاق هنوز نیفتاده ( هرگز ) نمی افتاد . ولی همین هانی که تا خرده های نان سفره ی صبحانه را توی حیاط نمی تکاند لباس به تن نمی کرد ، آن پنج شنبه هنگامی که بیدار شده بود با چشم های اعدامی ها ساعت 7:25 را دیده بود و صبحانه نخورده ، با دهان مومیایی ها زده بود بیرون . کرایه ی ماشین را هم که می خواست بدهد سرش را کمی خم کرد تا نفسش به صورت راننده نخورد و چند قدمی که تا مدرسه مانده بود را به این فکر می کرد که گنجشک های محله شان هم اگر صبحانه نخورند دهانشان بو می دهد ؟ شک نداشت که در بزرگ جلویی بسته است و باید دزدکی از در پشتی که برای رفت و آمد دبیرها و کارهای اداری بود وارد مدرسه شود اما وقتی دید در جلویی هنوز باز است بیش از این که خوشحال شود تعجب کرد که چطوری کسی که نمازش قضا شده این طوری خوش شانسی بیاورد ؟ آقا بایرام را دید که همان کنار ایستاده بود ، با دهان باز ، سرش را بالا گرفته بود ، چشم هایش را تنگ کرده بود و به جای دوری نگاه می کرد . اگر باران در حال باریدن بود دهانش پر از آب می شد . چیزی حول و حوش سه ثانیه طول کشید تا هانی بفهمد زلزله ای از یک گوشه ی آسمان دبیرستان را تکان داده ، خیلی ها را سرگرم کرده ، بعضی ها را متعجب ، اندکی را نگران و ( البته ) کلاس ها را به تعویق انداخته . نگاه ها همه به سمت برج 25 طبقه ای بود که همه ی روزهای پاییز آفتاب دبیرستان شهدای مدرسه فیضیه دو ساعت و نیم دیرتر از بقیه ی تهران از پشت بام آن طلوع می کرد . آن روز صبح این سایه ی دو خیابان و یک پارک و یک مدرسه ای ، یک دختر قد کشیده بود . در حیاط مدرسه وحید هانی را دید . آمد و گفت « پسر ببین چه فیلمیه ! دختره همه رو اسکل خودش کرده .» هانی اگرچه گفت « خیلی باحاله » ولی سرش را برگرداند . درخت اقاقیا همان گوشه ی همیشگی کنار حیاط ایستاده بود . سقوط برگ های قرمز اقاقیا آن روز برای هانی زیبا نبود . سر کلاس شیمی هم وقتی آقای مصطفوی ( کلاً ) قید پیوندهای رزونانسی را زده بود و به همراه بچه ها از پنجره به این فیلم مستند نگاه می کرد ، وحید زد روی شانه هانی و پرسید « اگه بپره پایین چی ازش باقی می مونه ؟ » هانی با این که خندید و گفت « پودر میشه !» ، توی دلش قسم خورد بعد از کلاس بیرون نرود و با همان دهان مومیایی ها آن قدر سرش را روی میز بگذارد تا بالاخره فریاد « وااای » بچه ها کشیده شود و بعد ... بعد ... بعدش را دیگر نمی دانست چه کار کند . آقای مصطفوی مثل بقیه دبیرها کلاس را نیم ساعت زودتر تمام کرد.هانی به حیاط نرفت و در تمام مدتی که سرش را روی میز گذاشته بود به خودش می گفت « خودکشی کار آدمای ضعیفه !» اما ( هیچ جوری ) نمی توانست بفهمد آدمی که شجاعتش را دارد با سرعت جرم بدنش ضربدر 8/9 ضربدر فاجعه منهای یک جیغ ممتد ، به آغوش مرگ بشتابد ، چطوری آدم ضعیفی حساب می شود . وقتی بچه ها به کلاس برگشتند وحید پرسید « نیومدی پایین؟» هانی توی دلش گفت « دست از سرم بردار » و دهانش گفت « چرا بابا ! همین الآن اومدم تو کلاس » آقای فرهود که وارد کلاس شد هنوز بیشتر از نصف بچه ها نیامده بودند . پنجره ی کنار میز استاد را بست و پرده اش را کشید، طوری که هانی با خودش گفت « روی مرده خاک ریخت و فاتحه ! » بقیه ی بچه ها که ( یکی یکی ) رسیدند با خودکارش زد روی میز « پنجره ها بسته ، پرده ها کشیده ، حواسا اینجا » اما میثم ایزدی حال کرده بود در تمام مدتی که فرهود انتم ، انتما می کند به اندازه ی سیگارهای توی کلاسورش بیرون را نگاه کند و به بروبچز آمار بدهد که « اُه اُه ، لنگاشو آویزون کرده » سروصداهای توی حیاط آن قدر زیاد شد که فرهود هم مجبور شد نیم ساعت زودتر کلاسش را تعطیل کند و برای هانی این یعنی هنوز یک ساعت و خرده ای مانده بود تا خورشید خسته ای که ( بالاخره ) خودش را 25 طبقه بالا کشیده بود برسد وسط آسمان و صدای اذان از بلندگوی مدرسه بریزد توی حیاط . هانی توی راه پله ناظم را دید که با مدیر کلنجار می رفت « تعطیلش کنیم بابا !» پیش خودش حساب کرد بدون این که جایی را نگاه کند از وسط حیاط می رود به دستشویی ، وضو می گیرد و همان طوری با دهان مومیایی ها ، بی آن که به بوفه ی آقا بایرام ( حتی ) نگاه کند برمی گردد به نمازخانه و آن قدر صبر می کند که یا اذان را بگویند یا مدرسه را تعطیل کنند یا آن صدای « وااای » را بشنود یا اذان را . توی دستشویی عربده ی میثم ایزدی را شنید که « بپر بغل خودم » و خنده ی بچه ها را و بعد صدای آقای نظری ، مسئول امور تربیتی که از بلندگو پیچید توی حیاط « دانش آموزان عزیز دقت داشته باشید که انسان وقتی ایمان محکم نداشته باشه در برخورد با مشکلات زندگی چیز میشه ، خودشو می بازه و دست به همچین حرکاتی می زنه . البته افرادی هم هستن که با این حرکات فقط قصد جلب توجه دیگران رو دارن و این خانوم هم بعید نیس که به هر حال ... » میثم ایزدی لا به لای صدای آقای نظری داشت ماجرای خودسوزی دختر همسایه شان را که بهش تجاوز شده بود برای بروبچز تعریف می کرد که هانی عین کسی که زیر تگرگ باشد از وسط حیاط دوید به سمت نمازخانه . توی نمازخانه عزیزالله شرفی یک گوشه نشسته بود و زانوهایش را مثل دو تا خواهر کوچولوی نداشته که تازه تاتی کردن یادگرفته باشند بغل کرده بود و خودش را می خورد که چرا ، واقعا چرا جرأتش را ندارد از روی دیوار مدرسه بپرد و فرار کند . وقتی هانی را دید چنان وحشت کرد که می گفتی هانی دارد توی چشم هایش فیلم آن روز اهریمنی سه سالگی عزیزالله را می بیند . همان روزی که در حمام زیرزمین اجاره ای شان در محله ی پنج راه مشهد، پدرش به زحمت سرش را از طناب حلقه شده رد کرد و دور بار بلند صدا زد « عزیز ، عزیزم » و وقتی او آمد گفت « باباجان میای منو تاب بدی ؟ من می ترسم .» اما هانی بیشتر وحشت کرد چون از چشم های عزیزالله جلو جلو صدای « واای » بچه ها را شنیده می شد . این بود که بی هیچ کلامی برگشت به حیاط و بچه ها را دید که از در مدرسه که مثل دهان مرده وا مانده بود به بیرون هجوم می بردند . هانی همه ی جرئتش را جمع کرد و یک بار دیگر به برج 25 طبقه نگاه کرد و وقتی دختر را سرجایش دید از مدرسه زد بیرون . وقتی به خانه برگشت با همان دهان مومیایی ها نیمروی مادرش را نخورد و تا شب توی خیالش هزارتا بلا سر خودش و خانواده اش آورد که حاضر شود از 25 طبقه سقوط آزاد کند اما ( ) شدنی نبود . صبح فردا وقتی داشت خرده های نان سفره را در حیاط می پاشید با خودش گفت « اگه اسم دختره پرستو یا پروانه باشه خیالی نیس . حتی اگه اسمش کلاغ هم باشه خوبه . شبنم هم بد نیس ، قبل از رسیدن به زمین بخار میشه . اما اگه اسمش مثلا بهاره باشه چی ؟!» بعد از گنجشک ها پرسید : « اگه هنوز اون بالا باشه چی ؟! » « اگه نباشه چی ؟! » نمی خواست به مدرسه برود . ( اصلاً ) نمی خواست . پایان / پنجم پاییز 88 / خرم آباد از همه ی اون دویست دوست که لینکاشونو پاک کردم عذر می خوام . فعلا وبلاگمو همین طوری خلوت بیشتر می پسندم . + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 10:10 توسط مجید اسطیری |
به نام تو یا سریع الرضا
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 22:12 توسط مجید اسطیری |
به نام تو
تصمیم گرفته م چند تا از داستانام رو توی وبلاگ بذارم .منتظر نقد و نظر دوستای نویسنده م هستم . دوستای نویسنده ای که انگار با این وبلاگ قهرن . و البته نظرات دوستان شاعر هم به دیده ی منت می پذیرم اینم یه داستان که مثل بقیه ی داستانام اسم نداره
. حالا که یک سال از فارغ التحصیل شدن من می گذره ، حالا که یک ساله که من و تو دیگه هم اتاقی نیستیم ، حالا که یک سال از آخرین شنبه ی مزخرفی که با هم توی جلسه شعر دانشگاه نشستیم می گذره ، حالا که هر کس دیگه ای به جای من بود همه چیز رو فراموش کرده بود می خوام این حرفا رو بهت بزنم .حالا که سه ماه بیشتر تا کنکور ارشد نمونده و این خاطرات مثل یه مشت عنکبوت توی کاسه چشمام تار تنیده ن و نمیذارن خطوط کتابا رو ببینم . حتی اگه هیچ چیزی بهتر نشه من باید اینا رو بهت بگم .علی ، علی ، علی وای علی .دنیا اون چیزی که تو فکر می کنی نبود و نیست . و امشب به هیچ کجای دنیا کاری ندارم جز خودم . باید همین طوری بکوبم روی کیبورد تا انگشتام از نوشتن این حرفا پشیمون نشن :من اون کسی که تو فکر می کردی نبودم علی !!!از کجا برات شروع کنم ؟ مطمئنم که خیلی چیزا رو فراموش می کنم و بعدا حرص می خورم که چرا یادم نیومده تا بهت بگم . می دونم که نمی تونم ذهنمو منظم کنم .علی ای کاش ما هیچ وقت بهم نزدیک نمی شدیم . تو همون دانشجوی پزشکی عجیب و غریب باقی می موندی و منم همون جلال دانشجوی پرستاری مسئول کانون ادبی که فقط هفته ای یه بار می دیدمت. مثل اولین برخوردمون دور باقی می موندیم و توی اون صداقت خوشگل ارضا کننده فرومی رفتیم . اولین برخوردمون رو که یادته ؟ داشتی ته راهروی خوابگاه یه سوسک مرده رو با نوک دمپایی هل می دادی به سمت سطل آشغال . طوری این کارو می کردی که انگار سوسکه خوابه و تو نمی خوای بیدارش کنی . من شاید خنده م گرفت یا شاید خوشم اومد اما الآن نمی تونم با همون احساس به اون روز فکر کنم . یادته بهت گفتم منم از سوسک می ترسم ؟آوارگی روزای اول رو یادته ؟ یادته چطور بین اتاقای خوابگاه پاسگاریت می کردن ؟ وضعیتی که بین بچه های پزشکی سابقه نداشت . یادته وقتی توی سلف سرویس بهم گفتی می خوای بیای اتاق ما چی بهت گفتم ؟ لبخند منو یادته ؟ آغوش باز و صمیمانه این هم اتاقی همیشه دروغگو رو چی ؟اما اون شب وقتی با آقای رشیدی مسئول خوابگاه اومدید در اتاق ما هرچی در زدید کسی درو باز نکرد . معلومه ، چون من و مرتضی درو از داخل قفل کرده بودیم و دعا می کردیم زودتر برید . وقتی رفتید مرتضی گفت تو به این اسکل گفتی بیاد این جا ؟ من گفتم : نه .به همین راحتی دروغ گفتم و بعد برای این که عذاب وجدان نداشته باشم گفتم : ولی اگه بخواد بیاد من مانعش نمیشم . به هر حال جای یه نفر توی اتاق خالیه .مرتضی گفت : دیوونه جلوی این سیگار بکشی میذاره کف دست همین رشیدی می برنت کمیته انضباطی .همه انگار یه چیزی رو احساس می کردن که بهت نزدیک نمی شدن و من هیچ نمی دونم که تو اصلا متوجه این موضوع می شدی یا نه .تو هیچ وقت نفهمیدی که من روزای بعد هر جا تو رو دیدم راهم رو کج کردم که خودتو دعوت نکنی به اتاق ما . تا اون روز عصر که اومدم و دیدم مرتضی داره وسایلشو جمع می کنه که ببره طبقه سوم یه اتاق دیگه . اعصابش داغون بود و گفت : رشیدی گفته هیچ راهی نداره و این پسره باید بیاد اتاق شما . گفتم : حالا شاید بچه خوبی بود . گفت : این خودت و این بچه ی خوب اسکل ! حالا جرئت می کنی سیگار بکش .و شبش تو با دو تا چمدون وسایل و یه لبخند گنده اومدی و گفتی : سلام آقا جلال ، پس آقا مرتضی کجاس ؟ گفتم : این طبقه یه کم سرو صدا زیاده رفت طبقه سوم . و تو با همون لبخند گنده باور کردی . آخ که چقدر دوس داشتم همونجا یه مشت بزنم توی دهنت که لبخند زدن یادت بره ، ولی چه کار کردم ؟ کمکت کردم تا وسایلت رو از توی چمدون در بیاری و کتابات رو بچینی توی کمدت . فکر نکنم تو یادت باشه ولی دقیقا سه بار بهم گفتی مواظب باشم و دفعه سوم اون قدر اعصابم خورد شد که از اتاق رفتم بیرون . دو دقیقه بعدش برگشتم و به جدیت ماموری که برگ جریمه رو بده دست راننده بهت گفتم : من سیگار می کشم ، زیاد هم می کشم . وقتی هم سیگار می کشم در اتاق قفله و کسی درو باز نمی کنه . اگه مشکلی داری می تونی بری . یادمه که چند ثانیه بهم زل زدی و گفتی : من اتفاقا از بوی سیگار خوشم میاد . فقط اگه میشه بعضی وقتا پنجره رو باز کنم .اون شب بین وسایلت اون قوطی های قرص رو دیدم ولی قبل از این که بخوام اسمشونو ببینم ، تو قایمشون کردی .چکار کنم علی با این دل لعنتی . اگه مرتضی بود خوب می دونست چطور بهت ضدحال بزنه ، اما از من برنمی اومد . همون چند باری هم که فامیلیت رو مسخره کردم و مجبورت کردم به جای من ظرفا رو بشوری و چای صبحانه رو درست کنی ، چیزی نفهمیدی . لعنتی اصلا دوزاریت نمی افتاد که مثلا من دارم بهت ضد حال می زنم . دوس دارم اینو بدونی که بارها وقتی توی اتاق نبودی اس ام اس هات رو خوندم اما یه بار به خودم گفتم : یعنی من دارم این کارو می کنم ؟ و دیگه این کارو نکردم . اگه مرتضی از اتاق نرفته بود احتمالا مجبور بودی به جرم ترم اولی بودن هر شب ظرف بشوری و چای درست کنی. اما من نمی تونستم ازت سوءاستفاده کنم .به هر حال زیاد طول نکشید تا منم به خودم بگم عجب غلطی کردم .از ترم قبل وحید و چند تا از دخترای جلسه شعر از من قول گرفته بودن که همون اول ترم باز کانون رو راه بندازم . هم دوست داشتم این کارو بکنم هم دیگه حوصله شو نداشتم هوای پاییز اون شهر غریب که می خورد بهم یه رخوت عجیبی زیر لباسم راه می رفت و از توی آستینام و یخه ی لباسم بیرون می زد و ... آآآآه ، آه . تو چه می فهمی علی ؟! بذار راستشو بهت بگم . جلسه ی شعر هم وقتی حال میده که مثل بقیه لم بدی روی صندلیا به دخترا نگاه کنی ، بلوتوث بازی کنی ، سعی کنی توی شعرای مزخرف بگردی دنبال یه چیز جالب و آخرشم بگی با این شعر ارتباط برقرار نکردم . آره ! نه این که مثل من مجبور باشی بشینی پشت یه میز که همه حرکاتت زیر نظر باشه و راجع به اراجیف دیگران صغری کبری ببافی که مثلا نقد ! این طوری بود که من همون پیاده روی های بی هدف توی عصرای ساکت پاییزی توی خیابونایی که اسمشونو نمی دونستم و توی کوچه های خلوت اون شهر غریبه رو ترجیح میدادم . ولی بازم خر شدم و افتادم دنبال کارای اداری و نامه نگاری ها و بالاخره جلسه شعر رو راه انداختم .با همه ی اینا بازم اون جلسه های نقد شعر قابل تحمل بودن تا این که تو اومدی . با همون لبخند گنده ای که تا دیدمش افسوس خوردم که چرا اون مشت رو نکوبیدم توی دهنت . با همون لبخندی که برای تو یعنی ادب ، ولی منو یاد لبخند محو خرسای تنبل آویزون از درختای جنگلای آمازون مینداخت . جدی میگم ! بعد از اون بود که دیگه نمی تونستم جلسه شعر رو تحمل کنم . وقتی سرخ و سفید می شدی و سعی می کردی راجع به شعرها حرف بزنی من حرص می خوردم و خودم رو نفرین می کردم . وحید هم اومد و گفت : جلال این بچه سوسوله رشته ش چیه؟ گفتم : پزشکی ! گفت : پزشکی ! پس چرا این قدر شوته ؟ راهش نده به جلسه . گفتم : چطوری راهش ندم ؟ گفت : نمی دونم یه چیزی بهش بگو که نیاد . یه جوریه . ادا اطوارش مثل دختراس . چطوری باهاش هم اتاقی شدی ؟ گفتم : به تو ربطی نداره . تو اتاق مشکلی نداریم . زد زیر خنده و گفت : نه بابا ؟! پس با همدیگه مشکلی ندارید ؟! و رفت .این رو حتما خوب یادته که از اولین بار که اومدی جلسه شعر شروع کردی منو استاد صدا کردن . خب اولش خنده م می گرفت ، بعد خوشم اومد و وقتی جلوی بچه ها استاد صدام کردی و اونا خندیدن این کلمه مث میخ رفت تو مخم . گفتم :دیگه حق نداری منو استاد صدا کنی . گفتی : آخه شما واقعا در حد یه استاد اطلاعات داری درباره ی شعر و من واقعا خیلی از شما در زمینه ی شعر چیز یاد گرفتم . گفتم : علی این اراجیف رو بریز دور . دیگه جلوی دیگران بهم نگو استاد . گفتی : پس هر وقت خودمون بودیم شما استادی . باشه استاد ؟ و باز همون لبخند خرسای تنبل آمازون رو تحویلم دادی .حتی می تونم قسم بخورم که همه ی اینا هم قابل تحمل بود تا اون شبی که رضا قاسمی اومد به اتاقمون . هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم چرا یه دانشجوی کاردانی بهداشت شیش ترمه که یه پاش توی باشگاه بدنسازی خوابگاه بود و پای دیگه ش توی کمیته انضباطی باید به اتاق ما بیاد . خوب یادمه که چه سلام و علیک گرمی با تو کرد . اون طوری که یه معلم مدرسه با یه شاگرد خجالتی . معلمی که می خواد به شاگردش بگه عزیزم خجالت نکش و حرفتو بزن . لپ های سرخ تو رو دیدم و رضا رو که کنار تو روی تختت نشست و دستشو گذاشت روی پای تو . آروم با تو حرف می زد : چه خبرا دکتر ؟ خوش می گذره ؟ نمیای طرف ما ؟ به اتاق ما هم سر بزن . گفتم : رضا ترم آخری دیگه ؟ گفت : آره . و باز سرشو چرخوند طرف تو و آروم شروع کرد به حرف زدن . گفتم :چند ترم شد ؟ دیدم اصلا حواسش به من نیست . گفتم : علی پاشو چای بذار . رضا گفت : نه نمی خواد . اومدم علی جون رو ببینم و حالشو بپرسم . دیدم ولت نمی کنه ، ولی نمی دونستم چیکار کنم . داد زدم : علی مگه نگفتم پا شو چای بذار . رضا زل زد به من و بعد پاشد و دم در گفت : خلاصه امری بود ما در خدمتیم دکتر .خون توی مویرگای مغزم متوقف شده بود . یادم نرفته که چطور آب دهنتو قورت دادی و با این که هنوز ساعت 9 شب بود رفتی زیر پتوت .فردا صبحش رو فراموش نکرده م که توی سرویس دانشگاه در حالی که خیلی از صندلیا خالی بود رضا همکلاسی تو رو از کنارت بلند کرد تا پیش تو بشینه و تا خود دانشگاه زیر گوشت پچ پچ کنه . من دو تا صندلی عقب تر نشسته بودم و تموم گلبولای قرمز توی تموم مویرگای مغزم توی صفای طویل و پیچاپیچ پشت سر هم متوقف شده بودن و داشتن تو رو نگاه می کردن . وقتی جلوی دانشگاه پیاده شدیم مرتضی زد رو شونه م و گفت : جلال این هم اتاقی جدیدت خیلی بین بچه ها محبوبه ! از اون روز بود که انگار همه یه جور دیگه به من نگاه می کردن . نفرین تو دامن منو هم گرفته بود لعنتی . ترم آخر به نصفه هاش رسیده بود ولی جون نمی کند که زودتر تموم بشه .اون شبا زیاد سیگار می کشیدم اما تو دیگه پا نمیشدی که پنجره ی اتاق رو باز کنی . خب فکر می کنی وقتی چند ساعت خم می شدی روی جزوه ت من از اون چشمای مات تو نمی فهمیدم که توی عالم دیگه ای هستی و داری توی فکرای خودت غرق میشی ؟ اعتراف می کنم که خیلی جدی به این فکر افتادم که اتاقمو عوض کنم و هرجور شده نذارم بیای جلسه شعر . حتی تا دم در اتاق رشیدی هم رفتم . اما نمی تونستم . اسمشو بذاریم وجدان ؟ اسمشو بذاریم احساسات ؟ رشیدی اومد بیرون و گفت : کارم داشتی ؟ گفتم : من می خوام اتاقمو عوض کنم . دستشو گذاشت روی شونه م و آروم گفت : مگه ترم اولی هستی که وسط ترم اومدی میگی می خوام اتاقمو عوض کنم ؟ حالا چی شده مگه ؟ هی ، چرا ماتت برده ؟دستمو جلوی صورتش تکون تکون دادمو و همه ی حدسایی که روی صفحه ذهنش نقش بسته بود رو پاک کردم و گفتم : هیچی ! و دویدم به طرف اتاق . دیدی ؟ اینم یکی دیگه .دفعه ی بعدی که رضا قاسمی اومد به اتاقمون و دستشو گذاشت روی پای تو دیگه نمی تونستم تحمل کنم . داشت با گوشیش فیلم هم جنس بازی دو تا از دخترای دانشگاه رو بهت نشون می داد که یه هفته قبل اخراج شده بودن . زدم بیرون و وقتی برگشتم دیدم تو باز زیر پتو قایم شده ی .خوب یادمه که اون موقع بیشتر از اون قرصا می خوردی و روزی چار کلمه هم با من حرف نمی زدی . من همه ش فکر می کردم هر جور شده باید راجع به رضا باهات حرف بزنم اما نمی تونستم . اصلا نمی دونستم چی می خوام بهت بگم . دو سه بار نشستم و سراغ دخترای کلاستونو ازت گرفتم . گفتم کدومشون با حال تره ؟ کدومشون پا میده ؟ اما نه ! انگار نه انگار ! لعنت به تو که اصلا نمی شد از مرداب خودت بیرونت کشید . خودمو می خوردم و توی برزخ بودم که از اتاق برم یا بمونم . تا این که اون شب سرتو از زیر پتو درآوردی و گفتی : جلال ؟ . خب آماده بودم که همه چیز رو بشنوم . اما گفتی : هیچی . و باز سرتو بردی زیر پتو .یکی دو روز بعدش از رفتار احمقانه ای که تو توی سرویس انجام دادی شاخ درآوردم .همه صندلیا پر بود . تو نشسته بودی . من و چند نفر دیگه ایستاده بودیم . رضا اومد . تو رو دید . اومد طرفت . تو باز سرخ شدی . بعد کاری کردی که باورم نشد . جلوی اون همه آدم پا شدی و به رضا تعارف کردی که بشینه . من احساس کردم دارم یخ می زنم . رضا دستشو گذاشت روی شونه ت و با خنده مجبورت کرد که بشینی . همه ی اینا مثل یه فیلم ، صحنه به صحنه توی ذهنم مونده . من از کف پاهام شروع کردم به یخ زدن و توی مسیر خوابگاه هر بار که به رضا نگاه کردی و هر بار که بچه های دیگه زیرزیرکی خندیدن یخ از بدن من بیشتر بالا اومد و وقتی اتوبوس جلوی خوابگاه نگه داشت آخرین نفری بودم که پیاده شدم چون جلد یخی من اجازه نمی داد تکون بخورم .آخرای ترم بود و من فقط به فکر فارغ التحصیل شدن و فرار از اون خوابگاه شوم بودم . خب ، این یکی رو حتما تو هم مثل من دقیق و جزء به جزء یادته . توی دستشویی بودم . یهو دیدم تو داری می کوبی به در و صدام می زنی . گفتم یه بلایی سرت اومده . خودمو شسته و نشسته پریدم بیرون . دو تا دستتو گذاشتی روی شونه های من و گفتی : جلال من عاشق شدم ! گفتم : عاشق شدی ؟! گفتی : آره . گفتم : خب طرف کیه ؟ گفتی : رضا قاسمی . این جا رو دیگه خوب یادم نیس . تو بگو چکار کردم . خندیدم ؟ گریه کردم ؟ توی چشمام چی دیدی ؟ تنفر رو دیدی ؟ ترس رو دیدی ؟ اون شب هرچی خواستی باهام حرف بزنی بهت گفتم : ساکت شو، نمی خوام صداتو بشنوم . و همون طور که من سیگار می کشیدم تو رفتی زیر پتوت و گریه کردی .دیگه واقعا جنگ اعصاب بود . دیگه تحمل کردنی نبود . اما بذار این قسمت آخر رو هم برات بگم که بدونی از این هم بدتر شد . امشب باید اعتراف کنم . گرچه می دونم چیزی بهتر نمیشه و این عنکبوتای لعنتی تا ابد توی کاسه چشمام لونه کرده ن .یه فاجعه توی اتاق ما بود . جاذبه ی یه فاجعه که هر وقت تو از حموم بر می گشتی صورت منو می چرخوند به طرف تو تا سینه و بازوهای سفیدت رو ببینم . من سیگارمو روشن می کردم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم . اون صورت منو می چرخوند تا قوس باسن و ران های سفید تو رو ببینم .بله ! اینا چیزاییه که باید امشب بهت بگم . گفتنش داره حالمو بهم می زنه و نمی تونم ادامه بدم . تو حق داری که تعجب کنی یا بترسی یا هر چی . به خودت مربوط میشه .حالا می تونی بفهمی چرا بعضی شبا بی دلیل توی نمازخونه می خوابیدم . چون اون فاجعه مدام توی اتاق ما قدم می زد .تا آخر ترم این فاجعه رخ نداد و همه چیز تموم شد . دو هفته مونده به آخر ترم رضا رو اخراج کردن . تو موندی و قوطی قرص هات و آینده ای که من نمی خوام ازش چیزی بدونم و گذشته ای که دوس دارم همه ی لحظاتش رو فراموش کنم .کاش این ای میل رو هیچ وقت نخونی .
هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز خودم مجبور بشم این پیام رو توی وبلاگم بذارم که : از همه ی دوستانی که بنده رو به وبلاگشون دعوت می کنن و من نمیام عذرخواهی می کنم . این ترم واقعا دسترسیم به اینترنت خیلی سخت شده .ولی انشاالله جبران می کنم .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 15:32 توسط مجید اسطیری |
به نام تو این داستانو پارسال نوشتم و این فقط دومین باریه که توی اینترنت قرار می گیره . خیلی بازخورد کمی برام داشته و حتی یک بار هم توی هیچ محفلی خونده نشده . به همین خاطر این لینک رو این جا میذارم و بدونید که نظرتون خیلی برام مهمه. حتما سر بزنید و نظر بدید . دیدن این و این و این هم قبل از خوندن داستان می تونه جالب باشه . + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 12:44 توسط مجید اسطیری |
|